تبليغاتX
MEHDI

MEHDI

اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته

دکتر علی شریعتی

هر کسی گمشده ای دارد

وخدا گمشده ای داشت

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خدا کسی که احساسش کند را نداشت

حرف هایی است برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

........وخدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

........و خدا تنها بود

هر کسی گمشده ای دارد


آری

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم

وقتی که او تمام شد من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن......

مثل تنها مردن......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 12:53  توسط مهدی  | 

دلم تنگ است


دلم برای خودم تنگ می شود!



گرچه نزد شما تشنه سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از بی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی هایم را

اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم


من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم
کشتم

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و
خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 15:56  توسط مهدی  | 

دوباره برگشتم

مرا اینگونه باور کن


کمی تنها کمی بی کس


کمی از یادها رفته.....


خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته؟!!


نمیدانم مرا آیا گناهی هست..؟


که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست...


سلام

بالاخره بعد از یه مدت طولانی برگشتم

از همه شمایی که تو این مدت وبلاگمو تنها نذاشتید ممنونم

حرفی ندارم بزنم

امیدوارم بازم بیاید پیشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 0:39  توسط مهدی  | 

...


وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلم و از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم

هرجا بودم با تو بودم هرجا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم

اگه احساسم و کشتی اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت به غریبی سر سپردی

بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت

یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت


 Mehdi


من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره

اونیکه تنهاترینه حتی سایه هم نداره

این منم که خوبیارو کسی هرگز نشناخته

اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته

هر رفیقه راهی با من دو سه روزی همسفر بود

انتهای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود

هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجره همه دقایقم شد

اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید

همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت

وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت




+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:11  توسط مهدی  | 

فریدون مشیری



ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید

گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که میرسد ز گرد را ه

از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده منی

باورت نمیشود که در زمین هرکجا به هر که میرسی

خنجری میان پشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی خار جانگزای حیله ای شکفته است

آنکه با تو میزند صلای مهر جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه تست چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

ای ستاره ما سلام مان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است

ای ستاره باورت نمی شود درمیان باغ بی ترانه زمین لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید لب به خنده وانکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی سر به خاک غم سپرده است

ای ستاره ای ستاره غریب از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها بیش از این مپرس بیش از این مپرس

ای ستاره ای ستاره غریب ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمیرسد

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 17:11  توسط مهدی  | 

دکتر علی شریعتی

خدایا کفر نمی‌گویم

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 23:4  توسط مهدی  | 

تموم عقده هام

خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش ...

چنان خرسند که پندارند آزادش ...

نميگويم فراموشش مکن ...

گاهي بياد آور ...

اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش



آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید!!!!!



سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر، ولی من!!!

به جز او عالمی را بردم از یاد



+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:10  توسط مهدی  | 

پاسخ

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم، دشنام پس آفرينش، نغمه‌ي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم

خدایا ...

من اگر بدی کنم تو را بندگان خوب بسیار است ولی

اگر تو یاریم نکنی مرا خدایی دیگر کجاست ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:28  توسط مهدی  | 

شقایق

شاید آنروز که سهراب نوشت:" تا شقایق هست زندگی باید کرد"

خبری از دل پردرد گل یاس نداشت  باید اینگونه نوشت:

"هر گلي هم باشي چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار يست."

((اول اردیبهشت سالروز درگذشت سهراب سپهری را گرامی میداریم))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:21  توسط مهدی  | 

عشق!

 

 

گرچه ای دوست غرور دلت احساس مرا درک نکرد

آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد

 


من به شکرانه ی آن دوست شدم مرغ سحرگاه
که در این حال بگریم و در این حال بخوانم
"من همانم که از آنم..."


در صفحه ي شطرنج زندگيم تمام مهره هايم مات مهربانیت  شد و من با اسب سفيد قلبم به سوي تو تاختم تا بگويم:شاه دلم دوستت دارم


يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم. پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم......... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم......... يادمان باشد از امروز خطائي نکنيم گر در خود شکنيم هيـچ صدائي نکنيم ...........يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 21:30  توسط مهدی  | 

رفت

سر کلاس ادبیات معلم گفت

 فعل رفتن رو صرف کن

گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت

ساکت می شوم ، می خندم ،

 ولی خنده ام تلخ می شود

معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شکست ...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من می خندم و می گویم :

((خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم))


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:50  توسط مهدی  | 

سهراب سپهری

در شب تردید من برگ نگاه!  می روی با موج خاموشی کجا؟

ریشه ام از هوشیاری خورده آب: من کجا خاک فراموشی کجا؟

دور بود از سبزه زار رنگ ها  زورق بستر فراز موج خواب.

پرتویی آیینه را لبریز کرد: طرح من آلوده شد با آفتاب.

اندهی خم شد فراز شط نور: چشم من در آب می بیند مرا.

سایه ترسی به ره لغزید و رفت. جویباری خواب می بیند مرا.

در نسیم لغزشی رفتم به راه  راه نقش پای من از یاد برد.

سرگذشت من به لب ها ره نیافت: ریگ باد آورده ای را باد برد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 13:40  توسط مهدی  | 

حکمت خدا


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 17:53  توسط مهدی  | 

دل آویز ترین حرف جهان

من به دنبال دل آویز ترین شعر جهان می گشتم! ... یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش! «دوستت دارم» را من دل آویز ترین شعر جهان یافته ام! تو هم ای خوب من، این نکته به تکرار بگو! این دل آویز ترین حرف جهان را، همه وقت، نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو! فریدون مشیری
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 15:18  توسط مهدی  |